این مطلب ۲۸ بار خوانده شده

تاریخچه مسجد مقدس جمکران چیست؟

برو به حسن مسلم، که در این زمین کشاورزى مى کرد، بگو که این زمین شریفى است. و حق تعالى آن را از زمین هاى دیگر برگزیده است و دیگر نباید در آن کشاورزى کنند . . .
نسخه مناسب چاپ

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سپاه انصارالرضا (ع) به نقل از شبستان: شیخ حسن بن مثله جمکرانى گوید: من شب سه شنبه، هفدهم ماه مبارک رمضان سال ۳۹۳ هجرى قمرى در خانه خود خوابیده بودم که ناگاه جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند برخیز و طلب امام مهدى(عج) را اجابت کن، که تو را مى خواند. آنها مرا به محلى که اکنون مسجد است آوردند. وقتى که خوب نگاه کردم، تختى دیدم که فرشى نیکو بر آن گسترده شده، و جوانى ۳۰ ساله بر آن تخت، تکیه بر بالش کرده و پیرى هم پیش او نشسته است، آن پیر حضرت خضر(ع) بود. پس آن پیر مرا بنشاند.

حضرت مهدى(عج) مرا به نام خود خواند و فرمود: برو به حسن مسلم، که در این زمین کشاورزى مى کرد، بگو که این زمین شریفى است. و حق تعالى آن را از زمین هاى دیگر برگزیده است و دیگر نباید در آن کشاورزى کنند.

حسن بن مثله عرض کرد: اى مولا و سرورم، لازم است که من دلیل و نشانه اى داشته باشم تا مردم حرف مرا قبول کنند. حضرت فرمود: نه: تو برو و آن رسالت را انجام ده، ما خودمان نشانه هایى براى آن قرار مى دهیم. پیش سید ابوالحسن برو و به او بگو حسن مسلم را احضار کند، و سود چندساله را که از زمین به دست آورده است وصول کند و با آن پول مسجد را بنا کند... حسن بن مثله مى گوید: چون مقدارى راه رفتم، دوباره مرا بازخواند و فرمودند: بزى در گله جعفر کاشانى است، آن را خریدارى کن وبدین وضع بیاور، آن را بکش و بر بیماران انفاق کن، هر بیمارى و مریضى که از گوشت آن بخورد، حق تعالى او را شفا دهد. وى گوید: من سپس به خانه بازگشتم و تمام شب را در اندیشه بودم، تا اینکه نماز صبح خوانده به سراغ (على منذر) رفتم و ماجراى شب گذشته را براى او نقل کردم و با او به همان موضع شب گذشته رفتم.

وقتى که رسیدیم، زنجیرهایى را دیدیم که طبق فرموده امام(ع) حدود بناى مسجد را نشان مى داد؛ سپس به قم، نزد سیدابوالحسن رضا رفتیم، و چون به خانه او رسیدیم، خادمان او گفتند که او بعد از سحر در انتظار شماست و تو از جمکران هستى. به او گفتم: آرى، پس به درون خانه رفتم، سید مرا گرامى داشت و بسیار احترام نمود و به من گفت:

اى حسن بن مثله، من در خواب بودم که شخصى خطاب به من فرمود: حسن به مثله نامى، از جمکران پیش تو مى آید، هرچه گوید تصدیق کن و به سخنش اعتماد کن که سخن او سخن ماست. از هنگام بیدار شدن تا این ساعت منتظر تو بودم. حسن ماجراى شب گذشته را تعریف نمود.

سید بلافاصله فرمود تا اسب ها را زین نهادند و بیرون آورده و سوار شدند. وقتى به نزدیک روستاى جمکران رسیدند، گله جعفر کاشانى را دیدند. حسن بن مثله به میان گله رفت و آن بز، که از پس همه گوسفندان مى آمد، پیش حسن دوید، جعفر سوگند یاد کرد این بز در گله من نبوده و تاکنون آن را ندیده بودم. به هرحال آن بز را به مسجد آورده و ذبح نمودند، و چون بیمارى از گوشت آن مى خورد، با عنایت خداوند تبارک وتعالى والطاف حضرت بقیه الله (عج) شفا مى یافت.

حسن مسلم را احضار کرده و منافع زمین را از او گرفتند، و مسجد جمکران را با چوب و دیوار پوشانیدند. سید زنجیرها و میخ ها را با خود به قم برد و در خانه اش گذاشت. هر بیمار و دردمندى که خود را بدان زنجیر مى مالید، خداوند تعالى وى را شفاى عاجل عنایت مى فرمود. ولى پس از فوت سیدابوالحسن، آن زنجیرها پنهان گشته و دیگر کسى آنها را ندید.(۱)

مسجد شریف جمکران یا (صاحب الزمان (ع)) در ۶ کیلومترى شهر مقدس قم واقع شده و همواره پذیراى مشتاقان و شیفتگان حضرتش از نقاط مختلف ایران و جهان است.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.