این مطلب ۸۹ بار خوانده شده
روايت عشق/ شهيدي كه طلبه، دانشجوي رشته پزشكي و مدال آور كشتي بود

مادر شهيد جانفزا : الگوي مبارزه اش علي (ع) بود

مادر شهيد جانفزا گفت: الگوي مبارزه شهید جانفزا علي (ع) بود
نسخه مناسب چاپ

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سپاه انصارالرضا علیه السلام خراسان جنوبی به نقل از  پايگاه اينترنتي بسيج، در جنوب شهر پرغوغاي تهران، خانه‌هاي كوچك و به هم پيوسته‌اي رديف شده‌اند، در اين كوچه پس كوچه‌ها و خانه‌هاي محقر مردان و زناني زندگي مي‌كنند كه مظهر ايمان، اراده و وفاداري هستند و مانند يك كوه در مقابل مشكلات زندگي و بي‌مهري‌هاي روزگار ايستاده‌اند. در جمع اين خانواده‌ها جوانان و نوجواناني تربيت شده‌اند كه هر يك جلوه‌اي از ايمان و عمل صالحند. با حضورشان در دوران دفاع مقدس موجب سربلندي اسلام و مسلمين شدند و با آثاري كه از خود به جاي گذاشتند الگويي براي تمام نسل‌ها هستند. در اين خانه‌ها از تجملات خبري نيست ولي دين، اخلاص، صفاي باطن در جاي جاي خانه و اهل آن موج مي‌زند. اينان موفق شده‌اند قله‌هاي رفيع انسانيت را فتح نمايند. خانواده روحاني شهيد غلامرضا جانفزا يكي از همين خانواده‌ها است كه بدون ادعا در جنوب تهران مشغول گذراندن زندگي مي‌باشد. خداوند متعال عنايت كرد و جمع ما را براي لحظاتي ميهمان اين خانواده ايثارگر قرار داد.

شهيد از منظر پدر
پدر از پسر ۲۲ ساله خود گفت: ايشان از زمان كودكي انساني بود كه لحظه‌اي از نمازش دست نمي‌كشيد و شب هنگامي كه مي‌خواست بخوابد با وضو مي‌خوابيد. در زمان قبل از انقلاب نيز از فعالين محله بود و تظاهرات راه مي‌انداخت، در هنگام انقلاب نيز فعاليت‌هاي زيادي مي‌كرد و بعد از انقلاب نيز مرتب به جبهه مي‌رفت و هيچ وقت آرام نمي‌گرفت و همواره به فكر جبهه و سختي‌هاي بچه‌هاي آنجا بود و به خود راحت نمي‌گرفت، از فضايل اخلاقي او هر چه بگويم، كم گفته‌ام.

سپس در ادامه مادر شهيد افزودند: ايشان علي(ع) را در جنگ الگوي خود قرار داده بود. وي بي‌نهايت به امام(ره) علاقه داشت و مشوقش برادر بزرگشان امير بود كه الان هم به حوزه علميه مي‌رود و در قم

نزد مراجع تقليد شاگردي مي‌كند. غلامرضا در وصيتنامه‌اش به اين نكته اشاره كرده و گفته كه برادرم در اين دنيا چراغ هدايتي براي من بود و به اندازه پدر و مادر براي من زحمت كشيد. شهيد بي‌نهايت به علوم ديني علاقه داشت و در حوزه علميه تهران نزد حاج آقا مجتهدي درس مي‌خواند.

ايشان در بسيج مسؤوليت داشت و فعاليت مي‌كرد، در ميادين ورزشي نيز در رشته فوتبال، واليبال و كشتي شركت مي‌كرد و مدال‌هايي دريافت كرده بود، همچنين در جبهه نيز بسيار كارآمد و مدير بود.

غلامرضا از منظر مادر

سپس از مادر شهيد خواسته شد در رابطه با نحوه شهادت پسرشان صحبت نمايند كه مادر شهيد گفت: در عمليات والفجر ۸؛ فتح فاو كه با موفقيت به پايان رسيد، هنگام بازگشت ايشان در حال امضا كردن برگه‌هاي مرخصي بچه‌ها بود كه مطلع شد فكه محاصره شده است كه بلافاصله نيروهاي حاضر را سازماندهي كرد و آماده انجام عمليات شد.

رضا بسيار شجاع، با هيبت و خوش قد و بالا بود و از خود خيلي شجاعت نشان داد و در همين حضورهاي مكرر در جبهه بود كه با اصابت تير مسلسل هواپيما به سينه اش به آرزوي ديرينه‌اش يعني شهادت رسيد.

مادر از شيوه تربيتي مي گويد

در ادامه جمع حاضر از مادر شهيد درخواست كردند در مورد شيوه تربيتي فرزندانشان صحبت نمايند. مادر شهيد گفت: خود بنده از كودكي اهل دين و نماز و قرآن بودم و بچه‌هايم با اينكه كوچك بودند براي نماز دور من مي‌ايستادند. بچه‌ها را با سختي و قناعت پرورش دادم و بزرگ كردم و از همه آنها راضي هستم و خداوند را نيز شاكرم كه توفيق تربيت خوب آنها را به من عطا كرد.

در ادامه گفت: من وقتي به گلزار شهدا مي‌روم به غلامرضا مي‌گويم شيري كه خوردي حلالت باشد من كه از تو راضي هستم خدا هم از تو راضي باشد.

چند روز از شهادتش نگذشته بود كه مردي آمد و گفت: حاج خانم نمي‌داني رضا در چه جاي خوبي بود، و سپس خوابي را تعريف كرد و گفت: در طواف خانه خدا يك دفعه آقا رضا را با لباس سفيدي كه بر تن داشت ديدم و پس از سلام و عليك گفتم: من براي زيارت اينجا آمدم! شما اينجا چه كار مي‌كنيد؟

رضا به او گفت: خانه من اينجاست، ۱۴ قدم بشمار بيا، خانه من اينجاست. پس از طي ۱۴ قدم به مقام ابراهيم(ع) رسيدم، كليد انداختم و در را باز كردم، آنقدر نور زياد بود كه نمي‌توانستم ببينم. بعداً هم كه به مكه رفته بودند دقيقاً همان ۱۴ قدم را شمردند ديدند درست است و به مقام ابراهيم(ع) ختم مي‌شود.
بنده خودم هم قبل از شهادت رضا، در خواب، درخت طوباي بسيار بلند و تنومندي را ديدم كه در پاي آن دو گل لاله بدون ريشه در زمين بود، قصد بردن گل‌ها را داشتم كه ديدم ريشه ندارند، به دلم افتاد غلامرضا شهيد شده است.

در تشييع جنازه رضا نيز استقبال بسيار باشكوه و عظيمي برپا شد كه باعث بيداري و قوت قلب خيلي‌ها شد.

در خاتمه از مادر شهيد سؤال شد: فرزند شهيدت در سفر آخر، وقتي به جبهه مي‌رفت چه چيزي از شما خواست؟ گفت: زماني كه يك رزمنده‌اي بيرون مي‌رود تمام در و ديوار آن خانه برايش اشك مي‌ريزند.
رضا گفت: مادر! هنگام رفتنم مبادا جلوي مردم برايم گريه كني.

اين اواخر كه نماز شب مي‌خواند ضجه مي‌زد و مي‌گفت: هنوز پاك و خالص نشدم تا خدا من را قبول كند. با حقوق كمي كه داشت مواد غذايي مي‌خريد و به خانه مردم بي‌بضاعت مي‌برد.

مختصري از زندگينامه شهيد:
رضا در سال ۱۳۴۳ در خانواده‌اي متوسط و مذهبي در جواديه تهران ديده به جهان گشود، ايشان از ابتداي كودكي بچه‌اي باهوش و با استعداد بود و علاقه فراواني به علم وتحصيل داشت. دوران ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت به پايان رساند و دوران دبيرستان ايشان مصادف با اوج‌گيري تظاهرات مردم عليه نظام ستمشاهي شد كه ايشان از فعالين راهپيمايي‌ها بود و با شروع جنگ تحميلي غلامرضا فعاليت فراواني در انجمن اسلامي دبيرستان داشت و شخصيت‌ هاي مذهبي را براي سخنراني به دبيرستان مي‌آورد تا انگيزه لازم براي رفتن به جبهه در بچه‌هاي دبيرستان مهيا شود، او همزمان در بسيج مدرسه و مسجد نيز فعاليت مستمر داشت.

سپس در همان سال‌ها يك بار به جبهه كردستان اعزام شد و بعد از ۴ ماه همزمان با ماه مبارك رمضان با پايي مجروح بازگشت و در اين باره چيزي به خانواده نگفت، بار ديگر در سال ۱۳۶۰ داوطلبانه به جبهه كردستان اعزام شد و در عمليات‌هاي متعددي شركت نمود و دوباره در بازگشت به تهران در امتحانات سال دوم دبيرستان قبول شد، از سال ۶۱ تا ۶۵ در جبهه جنوب و غرب كشور در لشگر ۲۷ محمدرسول‌الله(ص) كه از مسؤولين گردان بود، بر عليه صداميان مي‌جنگيد و هميشه مي‌گفت ما اهل كوفه نيستيم امام تنها بماند. در اوايل سال ۶۳ در حوزه علميه حاج آقا مجتهدي ثبت‌نام كرد تا به گفته خودش راه امام و آيت‌الله مطهري را در پيش گيرد.

در راه مبارزه و علم لحظه‌اي را هدر نمي‌داد و تمام اوقاتش با برنامه‌ريزي منظم پر شده بود، در همين حال در زمينه ورزشي نيز در سطح قهرماني در رشته‌هاي كشتي و واليبال فعاليت مقطعي داشت. غلامرضا با شركت در عمليات‌هاي متعدد از جمله والفجر مقدماتي، والفجر ۸ و كربلاي ۵ حضور داشت و آخرين عيد را هم در سال ۶۵ به منزل آمد و بعد به جبهه برگشت تا اينكه در فكه شهد شيرين شهادت را نوشيد و به لقاءالله پيوست.

فرازي از وصيتنامه شهيد غلامرضا جانفزا

پدر و مادر گرامي و خانواده عزيزم، همان طوري كه خداوند مي‌فرمايد: زندگي چيزي جز لهو و لعب نيست و بالاخره هر كسي مي‌ميرد، فقط بايد توجه داشته باشيم كه دنيا ما را فريب ندهد. علي(ع) مي‌فرمايد: هزار ضربه شمشير براي من بهتر است از اينكه در بستر بميرم و حضرت قاسم مي‌‏فرمايد: مرگ در راه خدا شيرين‌تر است از عسل.

باور كنيد الان بهترين لحظات زندگيم در دنيا مي‌باشد، زيرا اندكي بعد در مقابل خداي خودم قرار مي‌گيرم و خوشحاليم از اينجاست كه با اين همه گناه كه بشر مي‌كند خداوند تبارك و تعالي مي‌فرمايد: ما اراده كرده‌ايم كساني را كه در زمين ضعيفشان كرده‌اند وارثان و ائمه زمين قرار دهيم.

پدر و مادر گرامي خواهش مي‌كنم اگر شهيد شدم و جنازه‌ام پيدا شد دستان من را باز و از تابوت بيرون بگذاريد تا مردم بدانند، انسان هر چقدر هم ثروتمند باشد هيچ چيز را با خودش نمي‌برد به غير از دو متر پارچه سفيد و چشمان من را باز گذاريد تا اينكه كوردلان ببينند با چشماني بسته و كوركورانه از دنيا نرفته‌ام بلكه با آگاهي كامل و با هدفي روشن اين راه را طي كرده‌ام.

مزار اين شهيد در بهشت زهراي تهران قطعه ۵۳ رديف ۱۵۵ مي‌باشد.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.