این مطلب ۴۷ بار خوانده شده

شهید رجب علي آهني

نسخه مناسب چاپ

سوم تير سال ۱۳۳۴ ه ش در روستاي سلطاني، از بخش نهبندان در شهرستان بيرجند به دنيا آمد. دوران کودکي را در روستاي محل تولدش سپري کرد و در همين روستا به مکتبخانه رفت و قرآن را فرا گرفت

شهید اهنی در سه سالگي پدر خود را از دست داد. دوران ابتدايي را در روستاي سلطاني گذراند و تا کلاس پنجم درس خواند و بعد از آن ترک تحصيل کرد. تا سيزده سالگي در روستاي محل تولدش بود و سپس به تهران رفت. در تهران در شرکت باردارو در قسمت پخش دارو و کارهاي بانکي به مدت دو سال مشغول به کار شد و در سال ۱۳۵۴ به سربازي رفت. بعد از اتمام سربازي به بيرجند برگشت و در شرکت پي ريز در محمديه بيرجند حدود يک سال کار کرد و دوباره به تهران رفت که همزمان با اوجگيري انقلاب بود و با حضور خود در تمامي صحنه هاي انقلاب و تظاهرات، هنگام با مردم تهران فعاليت مي کرد و در تظاهرات هفده شهريور عليه رژيم شاه نقش فعالي داشت. بعد از آن دوباره به بيرجند برگشت و در تظاهرات و راهپيمايي ها شرکت مي کرد و مردم را با رشادت رهبري مي کرد. با پيروزي انقلاب اسلامي به کميته پيوست و بعد از چندي در جهاد سازندگي به فعاليت مشغول شد و بعد از آن، فعاليت خود را در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بيرجند آغاز کرد و پس از نه ماه که در سپاه مشغول خدمت بود، براي آموزش به مشهد مقدس اعزام شد و دوران آموزشي خود را با موفقيت به پايان رساند و بعد از آن به بيرجند بازگشت و پس از چندي داوطلبانه به جبهه اعزام شد. قبل از اعزام فرماندهده عمليات مبارزه با مواد مخدر منطقه نهبندان را عهده دار بود که حدود شانزده ماه در اين منطقه فعاليت کرد و پس از اينکه اوضاع منطقه را سر و سامان داد و به جبهه رفت. در عمليات طريق القدس به عنوان فرمانده گردان شرکت کرد و اولين فرماندهي بود که خط دفاعي عراق را شکست و از ميدان هاي وسيع مين گذشت و به ياري خداوند متعال، دشمن را تا عمق سي کيلومتري مجبور به عقب نشيني کرد. او در اين عمليات بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد و سر پايي معالجه شد و بعد از عمليات و بعد از شش ماه حضور در جبهه به بيرجند برگشت. براي دومين بار در تاريخ ۵/۱۱/۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد و فرماندهي نيروهاي ويژه خراسان را به عهده گرفت و در عمليات فتح المبين شرکت کرد. در اين عمليات بر اثر اصابت گلوله از ناحيه دست مجروح شد که براي مداوا به بيرجند منتقل شد و پس از ده روز به جبهه برگشت.
در عمليات بيت المقدس به عنوان خط شکن، فرماندهي گردان ابوذر را به عهده گرفت. در اين مرحله از عمليات باز پس گيري خرمشهر، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحيه کمر مجروح که دوباره براي مداوا به بيرجند منتقل شد. در اين عمليات نام گردان خود را ابوذر گذاشت و معتقد بود: ابوذر از پا برهنگان بود و انقلاب را پا برهنگان بايد حفظ کنند. خود او نزد افراد گردانش با عنوان شير علي و چريک خميني معروف بودند. در عمليات رمضان نيز شرکت کرد که در هنگام گرفتن سنگر هاي مثلثلي عراقي ها بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پا مجروح شد و براي معالجه به بيرجند منتقل شد. در عمليات کرخه نيز بر اثر اصابت گلوله کاليبر ۵۰ از ناحيه کمر مجروح شد.

رجبعلي آهني در ۲۵ سالگي ازدواج کرد که مدت زندگي مشترک آنها حدود دو ماه بود. شب عروسي که مصادف با شب جمعه بود، پس از قرائت دعاي کميل، مراسم عقد برگزار شد. چند روز بعد از ازدواج از طرف سپاه پاسداران به عنوان فرمانده فداکار عازم مکه معظمه شد و بعد از مراجعت از سفر حج، بعد از سه روز به جبهه اعزام شد.
در برابر گرفتاري ها و مشکلات بسيار صبور و با حوصله بود و همچون کوه استوار و مقاوم بود.رجبعلي آهني در ۲۵ آبان ۱۳۶۱ در عمليات مسلم بن عقيل در جبهه سومار در تپه هاي مشرف به شهر مندلي عراق بر اثر رفتن بر روي مين به شهادت رسيد. پيکر مطهرش در منطقه دشمن مفقود شد .
۱

خاطرات
محمود جلايري:
ايشان در مشکلات به هيچ وجه جا خالي نمي کرد و در بحراني ترين شرايط جنگ با روحيه باز و شاد و عالي بچه ها را هدايت و به ادامه عمليات و پيشروي تشويق مي کرد. اهل عقب نشيني و پشت کردن به دشمن نبود و اين را از حضرت علي (ع) به ارث برده بود.

در عمليات بيت المقدس زماني که گردان ما در محاصره قرار گرفت و هيچ راه گريزي نبود، ناگهان ايشان در جمع گروه ها حاضر شد و گفت: گردان ابوذر گرداني نيست که در دست عراقي ها باشد. روحيه افراد افزايش يافت و پس از درگيري توانستيم محاصره را بشکنيم.

محمد حسن شيباني:
شجاعت و استقامت ايشان زبانزد همه بود. گردان آهني يک گردان پيشرو و خط شکن بود. هر جا درگيري در کار بودَ، گردان ايشان وارد عمل مي شد و گره را مي گشود. نوک پيکان تمام عمليات ها بود و اين شجاعت را از حضرت علي (ع) و اصحاب ايشان فرا گرفته بود.

علي امير آبادي:
رجب علي آهني با اينکه معاونت تيپ ۲۱ امام رضا (ع) را داشت، وقتي که بحث اطاعت پذيري و ولايت پذيري پيش مي آمد، بدون هيچ شبهه لبيک مي گفت. روحش را از جسم جدا مي ديد و با خداي خويش ارتباط خاصي داشت. يادم هست در عمليات ايذايي در شهر مندلي عراق که تير بار دشمن کاملا در منطقه مسلط بود، به لحاظ حساسيت موضوع، شهيد چراغچي فرمود: حاج رجب مي تواني با يک گروهان اين سنگر را تصرف کني؟ ايشان گفت: با اينکه هيچ معبري از ميدان باز نيست، بر اساس اصل ولايت پذيري اين وظيفه را انجام مي دهم. در همين عمليات او به ملکوت علي پيوست و پيکر مطهرش همانند سرورش اباعبدالله الحسين (ع) روزها در ميدان ماند که سردار قاليباف و فاضل الحسيني در چند نوبت خواستند پيکرش را بياورند اما به خاطر شدت حمله نيروهاي عراقي نتوانستند.

مادر شهيد:
آن روز بي موقع از مدرسه برگشت . كيسه اي پر از پنبه را به كناري پرتاب كرد و با ناراختي ، در گوشه اي از اتاق زانوهايش را ميان دستانش گرفت . از رفتارش متعجب شدم . پرسيدم : چرا الان از مدرسه برگشتي رجب جان ؟
بغض كرده بود و فقط در جوابم مي گفت : هيچي ! از كيسه مشتي پنبه برداشتم و پرسيدم :
اينها را ازکجا آوردي ؟
سرش را به طرفم برگرداند و گفت : من ديگر مدرسه نمي روم . آقاي معلم مي خواهد از ما كار بكشد، به هر كدام از بچه هاي روستا يك كيسه پنبه داده تا با مادرهايشان بريسند. زور مي گويد يا پنبه را بگيريد و نخ درست كنيد و و يا دستكش ببافيد تا براي خانواده ام هديه ببرم وگرنه حق نداريد پايتان را در كلاس بگذاريد.!
طاقت نداشتم او را با گلويي بغض كرده ببينم، سرش را به سينه چسباندم و گفتم : عيبي ندارد ، من پنبه ها را مي ريسم ، تو برو مدرسه . اما او گفت : نه ، من حرف زور گوش نمي كنم . چرا شما بي اجرت كار كنيد ؟ فردا پنبه را در كلاس جلويش پرت مي كنم و ديگر به مدرسه نمي روم.
هر چه اصرار كردم ، رجب زير با نرفت و همين كار باعث شد تا ترك تحصيل كند .

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.