این مطلب ۲۳ بار خوانده شده
به‌مناسبت روزقشر بسیج جامعه زنان

فوزیه بانویی شیردلی که سفیدپوش به دیدار حق رفت

۱۳ مرداد روز قشر بسیج جامعه زنان نامگذاری شده است، از این رو بر آن شدیم تا شهید شاخص جامعه بسیج زنان در سال ۹۳ را بیشتر معرفی کنیم.
نسخه مناسب چاپ

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع‌رسانی ساه انصارالرضا علیه‌السلام خراسان جنوبی، شهید فوزیه شیردل فرزند دوست محمد متولد دومین روز از دومین ماه فصل بهار است.
فوزیه دختری ۱۶ ساله از دیار کرمانشاه بود که به راستی چون اسمش شیر زنی رستگار شد و مایه افتخار دختران و زنان این مرزو بوم و نامش تا ابد درسرلوحه شیردلان این کشور می درخشد.
فوزیه سومین دختر خانواده بود که هر چه بزرگ‌تر می‌شد، در دل‌ها جای بیشتری باز می‌کرد، از همان دوران کودکی برای دیگران به‌ویژه کوچک ترها و ضعفا دل می‌سوزاند و احترامشان را نگه می‌داشت. شجاع بود و در قلب کوچکش، دنیایی از معرفت و ایثار بنا کرده بود. شاید همین ویژگی ها او را به شغل پزشکی و لباس سپید آن علاقمند کرده بود.
فوزیه، سال‌های دبستان و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت تا اینکه سال اول دبیرستان مجبور به ترک تحصیل شد و آرزویش را که همان کمک به درمان بیماران و رنج دیدگان بود در لباس بهیاری اعضای هلال‌احمر جامه عمل پوشاند، چند وقتی بعد او به عنوان بهیار در بیمارستان کرمانشاه مشغول به کار شد و بعد از گذراندن دوره کارآموزی به پاوه رفت.
مهربانی و خون گرمی ذاتی‌اش او را در شاد کردن دل دیگران موفق کرده بود، با شادی دیگران شاد بود، شاید برای همین همیشه لبخندی بر لب داشت و دل کسی را نمی‌شکست .
بعد از ازدواج دو خواهر بزرگترش او مسئولیت بیشتری در خانه پیدا کرده بود، همدم و کمک حال مادر و پدر پیرش شده بود. درآمدش را نصف کرده بود بخشی را در خانه و بخشی را برای مستمندان خرج می‌کرد. برای اقامه نماز اول وقت همیشه داد سخن داشت و روزه‌های مستحبی اش ترک نمی‌شد.

ضد انقلاب هیچ غلطی نمی‌تواند بکند
در سال‌های آخر عمر رژیم پهلوی علاقمندی اش را به راه امام و انقلاب با شجاعت تمام اعلام می‌کرد. تصویری از امام را به اتاقش زده بود و در جواب نگرانی‌های دوستانش که می‌گفتند: «فوزیه! اگر ضد
انقلاب‌ها بو ببرند که این عکس را توی اتاقت زده‌ای، حساب همه‌مان را می‌رسند.» می‌خندیدند: «ضد انقلاب هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.» به قول یکی از هکارانش خانم ایران خانمحمدی، رفتارش مردانه و در قلبش روحی زنانه حاکم بود.
در بیمارستان به صدای بلند اعلام می‌کرد که من پیرو خط امام هستم. آن زمان، همه از ناجوانمردی و جمله‌های وحشیانه‌دموکرات‌ها و ضد انقلاب‌ها می‌ترسیدند؛ ولی فوزیه دل شیر داشت. از دیدن فقر و مشکلات دیگران رنج می‌برد و تا جایی که از دستش برمی‌آمد، برای دیگران کار می‌کرد و به فکر آن‌ها بود.
فوزیه سه سال در پاوه، بهیار بود. در سال ۱۳۵۷ با پیروزی انقلاب اسلامی، به خاطر حمایت از انقلاب، بارها با رئیس بیمارستان درگیر شد.برای چنین دختر شجاعی، آغاز گام برداشتن در راهی بود که عاشقانه رهبری‌اش را، اهدافش را دوست داشت؛ جذبه‌ای داشت که باعث شده بود از گلوله‌های سربی دشمنانش، از کین نامردان منافق اش نهراسد.

بیمارستان قدس راهی بسوی آسمان
سال ۵۸، پاوه در چنگال منافقین و حزب خلق گرفتار بود، دکتر چمران مرد آن سال روزها در مرداد ماه دستور خالی کردن بیمارستان قدس پاوه را داده بود اما فوزیه و دوستانش تا تخلیه کامل بیمارستان دست نگه داشته بودند. خطرات آن روز بخوبی در یاد همکاران و دوستان فوزیه نقش بسته و ماندگار شده است: «دکتر چمران گفته بود که زنان از بیمارستان بروند و فقط مردان پزشک و بهیار و پرستار بمانند. نمی‌خواست زنان اسیر شوند و مشکلی برایشان پیش بیاید. پرستار وارد اتاق شد و داد زد: بدوید، مجروحان را ببرید بیرون و ناگهان تعجب کرد و گفت " فوزیه تو هنوز اینجایی بیمارستان در محاصره است، این همه کشته و مجروح دادیم عجله کن."
عذرا با کنایه گفت: فوزیه خانم حالا که داری خودت را برای مهمانی آماده می‌کنی لطف فرموده چند تا از این خرماها را هم نوش جان بفرمائید چون معلوم نیست این محاصره چند روز طول بکشد. شاید حالا حالاها هم خبری از کمکی که گفتن در راه است نباشد. خود آقای چمران هم گیر افتاده. بیا همین یه خرده خرما را، چند تایش را تو بخور چند تا هم بگذاریم برای ایران خانمحمدی. اصلاً از یک ساعت پیش تا حالا معلوم نیست کجاست دو بار تیر از بغل گوشش رفت. همین ظهری هم اگر تیر به کمد کمونه نکرده بود سرش داغون شده بود. بیا این خرما را بگیر، بیا.
فوزیه گفت: روزه‌ام، عذرا جان! کسی که قرار است مهمان خدا باشد، دلش غذاهای دنیایی را نمی‌خواهد. سفره مهمانی خدا در محوطه بیمارستان، در محل ضد و خورد پاسداران و دمکرات‌ها پهن است،
خدایا من را بطلب، خدایا من را بخواه. خودت گفتی اگر کسی من را بخواهد خودت گفتی اگر کسی من را صدا کند، اجابش می‌کنم. خدایا به مظلومیت پاسدارانی که منافقان سر از بدنشان جدا کردند، خدایا به
پاکی خون‌هایی که از صبح تا به حال در این منطقه به دفاع از دین تو ریخته شده، مرا بخواه مرا بطلب؛ آماده‌ام "اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدرسول الله"
عذرا داد کشید: فوزیه بیا، بسه دیگه، باید توی محوطه، پشت وانت دراز بکشیم تا هلیکوپتر بیاد و ما را ببره. امنیت نیست بدو، خانمحمدی منتظر ما مونده بدو، الآنه که بیمارستان را روی سرت خراب کنند، بدو. دقایق بعد فوزیه شیردل، عذرا نقشبندی، ایران خانمحمدی عقب وانت دراز کشیده‌اند، چشمهای آقا سید عبدالرحمن پر از اشک بود وقتی که ملافه سفید را روی آنها می‌کشید. فقط توانست بگوید " خدا پشت و پناهتان"
صدای دو نفر از حزب مجاهد خلق به گوش رسید: هر دو روی تپه‌ای که بیمارستان را زیرنظر داشتند سنگر گرفته بودند.
یکی از آن دو نفر گفت: جمشید، جمشید اونا که عقب تویاتو گذاشتن جنازه نیستن پسر زنده‌اند.
هوشنگ جواب داد: تو کاری به زنده یا مرده بودنشون نداشته باش، گفتن بزن، تو هم بزن. کاک جابر گفته، همه فشنگ‌ها خلاص، فدای وجودش، زنده باد خلق. فشنگ‌ها خلاص ، مرده و زنده را بزن رفیق...
فوزیه با شنیدن صدای هلی کوپتر خودی، از جا بلند شد. دست تکان داد و کمک خواست: کمک... ما را نجات بدهید
ناگهان رگباری پهلوی فوزیه را شکافت. از درد، عرق بر پیشانی و پشت لبش نشست. اشک گونه‌هایش را خیس کرد و خون کف تویوتا را پوشاند.
فوزیه شیردل؛ بهیار سپیدپوش چون پرستویی خونین بال از شهری دودزده که بوی نفاق آن را پر کرده بود به سوی آسمان آبی پر کشید. او در حالکیه روزه بود، به ضیافت افطار خداوند نائل شد.
ساعتی بعد دکتر چمران به صورت رنگ پریده‌ی پرستار جوان که تازه به شهادت رسیده بود، نگاه کرد. تأسف وجودش را پر کرد؛ نالید: «سریع زخمی‌ها و شهدا را از اینجا دور کنید.»
دستور را اجرا کردند. هلی‌کوپتر از زمین بلند شد. رگبار گلوله‌ها به طرف بدنه آن، خلبان را دستپاچه کرد. پروانه هلی‌کوپتر با تپه جنوبی برخورد کرد و شکست. هلی‌کوپتر به زمین نشست و دقایقی بعد
دوباره بلند شد. باران گلوله از پشت تپه‌ها به طرفش می‌بارید.
پره‌های آن با دیواره‌های تپه برخورد می‌کرد. یک دفعه کابین متلاشی شد. خلبان و کمک‌خلبان، وحشت‌زده و دستپاچه، در صدد نجات جان خود و مجروحان بودند. با ضربه‌ بعدی پای خلبان و کمک‌خلبان در داخل کمربند صندلی گیر کرد و بدنشان به بیرون آویزان شد. با لرزش هلی کوپتر و تکان‌های شدید، همه مجروحان به شهادت رسیدند.
جسد فوزیه از کابین هلی‌کوپتر آویزان شد. پاهایش داخل بود و بدنش آویزان شده بود بیرون. روپوش سفید او که سرخ شده بود در هوا تکان می‌خورد.
روحمان با یادش شاد.........

دسته بندی اقشار: 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.